مداد را لای صفحات کتاب گذاشتم ، بعد هم بستمش و از حالت دراز کش بلند شدم نشستم تا فنجان چایی ای را که برای خودم آورده بودم سربکشم که دوباره سروصدای اعظم و ملیحه بلند شد . عین جنی که مویش را آتش بزنند ، من>...
پک محکمی به سیگار زد و ادامه داد . بهت گفته بودم که پدرم صاحب یک رستوران بود . یک روزی رستورانش بهترین رستوران شهر بود. همه ی آدم حسابی ها وقتی برای کار یا تفریح به شهر ما می آمدند ، رستوران پدرم را ب من>...